این دورهیِ شیخ و شه عجب دورهٔ گَندیستْ
بیدردی و تزویر و ریا نیز «برَندی» ست
زندان بزرگی شده ایران پر از درد
هر خانه چو سِلّولی و، هر کوچه چو بَندیست
دوران شکار است و همه خَلق چو آهو
هر جا که طنابیست، به گردن چو کَمَندیست
آن چیز که میرقصد در باد به میدان
حلّاجْوَشی هست که بر دارِ بلندیست
آن جایگه حرفِ حقیقت سرِ دار است
آواز لبِ دوخته، فریاد بلندیست
شعر و سخن و حکمت و اندیشه، گُریزان
در نعرهٔ پیوسته، هر آن چِرت و چَرندیست
مخفی شده از باغ، پرستو و بِجایش
نامش لقبِ هرزهپرستویِ لَوَندیست
زین روست اگر شوق، قلم را نَخُروشانْد
هم شعر، گر از سینه نَبَرخاسته، چندیست
م. شوق ۷ مرداد۱۴۰۵