آسمان بالای سر کهریزک، سقف نبود؛ تکهپارههای کرباسی چرکینی بود که با بخیههایی از رعد و برق کور به هم وصل شده بودند. ماه، مثل یک زخم عفونی، نوری زردرنگ و لزج روی زمین میپاشید. پدر مقابل در آهنی ایستاد. در، نه از فلز، که از لایههای فشردهٔ فریادهای قدیمی ساخته شده بود. قبل از آن که دستش به دستگیره برسد، در با صدایی شبیه به آه کشیدن یک غول، باز شد. هیچ لولایی ننالید، هیچ کلیدی نچرخید؛ انگار ساختمان، مثل یک موجود زنده، دهان گشوده بود تا او را ببلعد.
هوا درون سالن، قانونی جز قانون خودش نداشت. با اینکه بیرون باد نمیوزید، اما در اینجا نسیمی از بوی کافور و آهن زنگزده خود را بهصورت پدر سپهر کوبید.
نفسهای او بهمحض خروج از دهان، یخ میزدند و به شکل پرندههایی کوچک و شیشهای در هوا معلق میماندند، بالبال میزدند و بعد روی زمین افتاده و میشکستند.
زمین زیر پایش، دیگر موزائیک یا سنگ نبود؛ خاکی نرم، گرم و تپنده بود، انگار روی شکم یک اقیانوس خوابیده راه میرفت. هر قدمی که برمیداشت، زمین کمی فرو میرفت و صدایی شبیه به هیس از زیر خاک بلند میشد.
سرمای داخل سولههای کهریزک، غلیظتر از ابدیت، بوی تلخ مرگ و ناامیدی میداد.
پدر، نه با گامهایی استوار که با ریشههایی سست، بر سنگفرشهای خونی و لزج قدم میگذاشت. هر قدم، نه فقط وزنی بر زمین که وزنی بر روح خستهاش بود. گوشی در دستش، نه ابزاری برای ثبت، که عصایی شده بود از جنس زمان متوقفشده؛ هر حرکت دوربین، انعکاس تپش قلبش بود.
«سپهر!... سپهر بابا!... کجایی؟»
صدا، چون شیون زنی در خواب، در سولههای منجمد کهریزک پژواک مییافت. در هر سایهای، در هر خطای دیدی، چهرهای به هم میریخت و از نو شکل میگرفت. پیکرها، ساکت، بیحرکت، چون مجسمههایی از یخ در معبد سکوت ابدی.
پدر سپهر، کاورهای مشکی اجساد را بهدقت برانداز میکرد و به هر چیز چشم میدوخت: به هر چروک لباس، به هر خال، به هر نشانی، یک لبخند ناقص، زخم شیپور گلوله، یک نگاه نیمهتمام و دوخته شده به ابدیت، دستی دراز شده به سوی کمک و به هر شرهٔ خون بلکه آثاری از عزیز گمشدهاش بیابد، اما هیچ نقشی که در چهرهها بیرون زده از کاورهای مشکی، رنگ سپهر او را نداشت.
خطی پهن و زیگزاگ از خون بر کف زمین کشیده شده بود، نه به رنگ سرخ که به رنگ خاکستری اندوه. پدر سپهر آن را با تمام وجود حس میکرد؛ خونی که از کاورهای سیاه میجوشید، خونی بود که از چشمها جاری بود.
او در ردیف بیپایان اجساد پارههای قلب تمام پدران و مادران داغدار ایران را میدید و با خشم میغرید:
«ای خامنهای جنایتکار!... ببین چکار کردهای با جوانها»
«کجاست آن رانندهٔ حرامزاده که این بچهها را اینجا آورده؟!»
«امید! بابا جان اینجا را هم نگاه کن!»
«بمیرم الهی براتون چه جوانهایی!»
دقیقهها پشت سر هم میگذشتند، زمان، در این سرداب نفریشده، معنای خود را باخته بود. تنها یک نیاز بود، یک خواهش بیپایان: یافتن. یافتن سپهر، یافتن تکهای از وجود خود، که گویی در ورطهای از نیستی فرو رفته بود. اما سپهر، در قاب نمیگنجید. او، نه در چشم که در حفرهای عمیق در سینهٔ پدر پنهان شده بود.
تکرار بیوقفه نام «سپهر بابا»، در میان درد و صدای نفسهای مقطع، ترجیع گوشآزار شیونهای ممتد را اندکی میشکافت ولی دوباره در ازدحام کر کنندهٔ آنها گم میشد. گویی خود پدر، در میان آن پیکرها، بهدنبال تکهای از روح خود میگشت که در بدن پسرش جا مانده بود.
کهریزک، نه یک مکان که یک کابوس شده بود؛ کابوسی که در آن انسانها به برچسبهای بیجان تقلیل مییافتند، در کیسههای سیاه رنگ پیچیده میشدند و در انتظار، میان هزاران پیکر، گم میشدند.
خشونت، نه در لحظه شلیک گلوله، که در هر نگاهی که بر پیکرهای بیجان میافتاد، در هر نفسی که با ترس کشیده میشد، ادامه داشت. این سرگردانی میان امید و مرگ، مانند تماشای فیلمی بود که هرگز به پایان نمیرسید و صحنههای آن هر بار به شکلی هولناکتر تکرار میشدند.
استغاثهٔ دیگری در ذهن پدر پژواک انداخت:
«جان پدر کجاستی؟»
صدایی که از دل ویرانههای کابل برآمده بود، از پدری دیگر که در میان خون و خاکستر، بهدنبال نشانهای از دخترش میگشت. دو پدر، دو جغرافیا، دو زمان، و یک درد مشترک. دردی که مرزها و ملیتها را درهممیشکست و به رنجی جهانشمول تبدیل میشد؛ رنج از دست دادن، رنج ندانستن، رنج خداحافظی نکردن. گویی تمام پدران داغدیده در یک روح جمع شده بودند و بهدنبال تکهای گمشده از خود میگشتند.
سالن پیش رویش، برخلاف منطق معماری، پایانی نداشت. دیوارها به جای آن که در نقطهٔ پرسپکتیو به هم برسند، از هم فاصله میگرفتند و در تاریکی مطلق غرق میشدند. ردیفهای بیانتهای کیسههای سیاه، روی زمین چیده شده بودند. کیسهها ساکن نبودند؛ جدار پلاستیکی آنها با ریتمی هماهنگ بالا و پایین میرفت. گویی تمام آن سالن، یک ریهٔ عظیم بود که با اکسیژن شیون و عزای بیوقفه نفس میکشید.
«سپهر جان!... سپهر بابا کجایی؟!»
پدر، با موهایی که حالا دیگر فقط خاکستری نبودند، بلکه مثل رشتههای سیم خاردار از سرش بیرون زده بودند همچنان در جستوجو بود. دست در جیب کتش برد. چیزی که بیرون آورد، گوشی موبایل نبود، ساعت هوشمند سپهر بود که مثل یک کرم شبتاب رنجور، نوری کبود از خود ساطع میکرد. ساعت در میان انگشتان لرزان پدر میتپید؛ گویی هنوز جریان خون در آن جاری است. این ساعت مچی راهنمای او در یافتن جگرگوشهاش بود. گویی با لمسکردن و بوییدن آن جانی تازه مییافت.
او نمیدانست چند ساعت، چند سال یا چند قرن است که در این راهروهاست. در اینجا، زمان مثل خون لختهشده، سفت شده بود و تکان نمیخورد. ساعت مچی سپهر، عقربههایش را مثل دستهای زنی که صورتش را پوشانده باشد، روی عدد ۱۲ ثابت نگه داشته بود.
«سپهر بابا!. کجایی؟!»
«سپهر من کجاست!»
«ای خامنهای حرامزاده جوانان را کجا آوردهای؟!»
بابا سپهر کجایی؟!»
...
صدا از حنجرهاش خارج میشد، ولی بهمحض برخورد با هوا، به هزاران ذرهٔ درخشان تبدیل میشد و در گوشهگوشهٔ سولهٔ بزرگ کهریزک تکثیر میگشت. سوله با صدای خودش به او جواب داد، اما با طنینی که انگار از ته یک چاه عمیق میآمد.
ناگهان، کیسهای در چند قدمیاش، لرزشی شدید کرد، انگار چیزی در درونش سعی داشت راهی به بیرون باز کند. پدر، در حالی که ساعت مچی سپهر را محکمتر فشار میداد، به سمت کیسه خزید.
بر زانو افتاد. کیسهٔ سیاه، مثل شکم یک ماهی که از آب بیرون افتاده باشد، تپشهای نامنظمی داشت. زیپ کیسه، نه فلزی، که از جنس دندانهای به هم چفت شده بود. پدر با لرزشی که تمام جهانش را تکان میداد، لبهٔ کیسه را گرفت و کشید.
صدای باز شدن زیپ، شبیه جیغ ممتد زنی بود که در گلو خفه شده باشد. اما وقتی پلاستیک سیاه کنار رفت، به جای سیمای آشنای سپهر، چهرهای از دل تاریکی بیرون زد که چشمانش باز بودند؛ دو گوی بلورین که در اعماقشان، یک شفق ابدی خانه کرده بود. اشکهایی روی گونهاش خشک شده بود که مثل دانههای الماس، نور ضعیف داخل کیسه را میتاباندند.
پدر با صدایی که بیشتر به خشخش برگهای پاییزی شبیه بود، با حیرت جملهای دیگر به آن افزود:
«این طفلک خانم است»
زن تکانی نخورد، اما صدایش مستقیم در مغز استخوان پدر به ارتعاش درآمد؛ صدایی که از دهانش نمیآمد بلکه از رگهایش میتراوید:
«اینجا نه کسی میرود و نه کسی میآید، ما فقط از یک کیسه به کیسهٔ دیگر نقلمکان میکنیم. من نگهبان خوابهای ناتمام سپهرم».
پدر دست دراز کرد تا زیپ را دوباره بکشد، ولی دستش از میان صورت زن رد شد، انگار که او از دود ساخته شده باشد.
زن با لبخندی که تلخیاش جان پدر را سوزاند، ادامه داد:
«سپهر روبهروی توست، اما در این سالن، دیدن مساوی با گم کردن است. اگر میخواهی پیدایش کنی، باید چشمهایت را به این انجماد قرض بدهی. چشمهایت را ببند، قبل از اینکه کهریزک آنها را بدزدد».
پدر وحشتزده عقب کشید و زیپ را بست،
سالن ناگهان شروع به تغییر شکل کرد. ردیفهای کیسهها، به هم گره خوردند و دیوارهایی بلند از پلاستیک سیاه و تپنده ساختند. راهروها دور پدر میپیچیدند و او را به مرکز یکهزارتوی بیپایان میکشاندند. ساعت مچی سپهر در مشت بههم فشردهاش داغ شد، آنقدر داغ که بوی گوشت سوخته بلند شد، اما آن را رها نکرد. ساعت حالا نه یک راهنما، که تنها ریسمان اتصال او به واقعیت بود.
...
از سایهٔ غلیظی که در انتهای راهرو لخته شده بود، موجودی قد برافراشت. بلندقامت، با پالتویی که از پوست نامههای بازنشده دوخته شده بود. صورتش صاف بود، مثل صفحهٔ یک آینه که جیوهاش را تراشیده باشند؛ بدون چشم، بدون دهان، تنها دو حفرهٔ عمیق و تاریک در جای بینی که بوی تند ترس را هورت میکشیدند. او نگهبان خاطرات شناسایینشده بود.
...
نگهبان با صدایی که مثل کشیده شدن سنگ روی سنگ بود، گفت:
«قدم گذاشتن بر خاک کهریزک، مالیات دارد. تو با پای خودت به پیشواز مرگ آمدهای، اما با پاهای خودت نخواهی رفت. اینجا هر جستوجویی، یک معامله است».
پدر، در حالی که از شدت خشم در حال انفجار بود، فریاد کشید:
«من معامله نمیکنم! من سپهرم را میخواهم. پسرم کجاست؟»
نگهبان خندهٔ بیصدایی کرد که باعث شد تمام سوله به لرزه درآید، سپس دست بلند و استخوانیاش را به سمت اقیانوس کیسههای سیاه دراز کرد و گفت:
«سپهر؟! او دیگر یک نام نیست. او یک تکثیر بینهایت است. در این کیسه، او لبخند میزند؛ در دیگری، او گلوله میخورد؛ و در آن یکی، او پیر شده است. همه سپهرند، و هیچکدام سپهر نیستند. انتخاب کن! اما بدان که هر انتخابی، بخشی از تو را در کیسهٔ بعدی دفن میکند».
پدر از مقابل نگهبان بیصورت گریخت. سالن دیگر راهرو نبود؛ لولهای گوارشی بود که در هر پیچش، بخشی از منطق جهان را هضم میکرد. انگار از مغز خود تغذیه میکرد تا نورش را حفظ کند. با هر ضربان نور، دیوارهای پلاستیکی شفاف میشدند و پدر میتوانست درون کیسهها را ببیند.
به اولین ردیف رسید. کیسهای را با ناخنهایش درید. درون آن، سپهر نبود، بلکه خاطرهٔ روز اول مدرسهٔ او بود که مثل یک جنین زخمی میپیچید. سپهر هفت ساله را دید که روپوش آبیاش از خون خیس شده بود و کیف کوچکش به جای دفتر و کتاب، پر از سنگریزههای داغ بود. سپهر کوچک از درون کیسه سرش را بلند کرد و با صدایی شوقزده و پر از هیجان گفت:
«بابا! خانم معلم گفت مشقهایمان را با خط خون بنویسیم تا هرگز پاک نشوند. ستارههایم را ببین!»
او دستش را باز کرد و دهها پوکهٔ فشنگ درخشان روی زمین ریخت. پدر خواست او را در آغوش بگیرد، اما دستهایش از میان کودک رد شد و تنها مشتی خاطره در چنگش ماند.
صدای پدر دوباره در سولههای کهریزک پیچید:
وای وای! سپهر! بابا کجایی تو بابا؟. . بلند شو!
«لعنت بهت خامنهای جنایتکار... بچههامون را کجا آوردی... این سند جنایت جمهوری اسلامی است»
...
سالن ناگهان دچار تشنج شد. زمین زیر پای پدر مثل گهوارهای وحشی تاب خورد. کیسهها یکییکی، بدون دخالت دست، دهان گشودند. از درون هر کدام، نسخهای از سپهر بیرون خزید: سپهری که نیمی از شقیقهاش گلبرگهای پریشان شقایق بود؛ سپهری که از گلویش به جای صدا، کبوترهای بالشکسته بیرون میپریدند؛ سپهری که لباس دامادیاش از روزنامه ساخته شده بود و تیتر همهٔ آنها «مفقودالاثر» بود.
...
آنها دور پدر حلقه زدند. هزاران جفت چشم درخشان به او خیره شدند. یکی فریاد زد:
«سپهر اینجاست، در ریههای من!»
دیگری با صدای غرایش از دیگران پیشی گرفت:
«نه، من سپهرم که در بازداشتگاه لحظهٔ اعدام را ثانیه میشمارم.
صداها مثل به هم خوردن هزاران قاشق مسی در یک دیگ بزرگ، مغز پدر را میخراشید. او میان این جنگل انسانی میدوید و پاهایش تا زانو در خونی فرو میرفت که حالا دیگر به هم پیوسته بود و برای جاری شدن بیتابی میکرد.
«سپهر!... جان بابا! کجایی؟!»
در این میان، سایهای متفاوت از گوشهٔ دیوار جدا شد و صدایش در پندارهای آشفتهٔ پدر طنین انداخت:
«بابا! چرا هنوز دنبال کالبد من میگردی؟ من اینجا در امانم. اینجا نه باتومی هست، نه بازجویی، نه تاریکی. اینجا هیچکس نمیتواند آرامش را از ما بگیرد».
پدر هقهقکنان ساعت مچی را به سینه چسباند:
«من تورا برای مرگ نخواستم سپهر جان! من تورا برای نان، برای آفتاب، برای تماشای بزرگ شدنت میخواستم. بگو چه بر سرت آوردند؟ آن شب هجدهم دی، کدام دست بیخدا موسیقی زیبای قلبت را متوقف کرد؟»
سایه لبخندی زد که نیمی از صورتش را مثل یک پارچهٔ سوخته جمع کرد:
«ما در اینجا توافق کردهایم که نامهایمان را فراموش کنیم و در یک نام ذوب شویم: انتقام»
در همین لحظه، سقف سالن شروع به پایین آمدن کرد. لوسترهایی از جنس استخوانهای درهمتنیده از سقف آویزان شدند که به جای لامپ، چشمهای زندهٔ شاهدان را در خود داشتند. نگهبان بیصورت دوباره ظاهر شد، این بار تازیانهای از جنس کابلهای برق در دست داشت که به دور خودش میپیچید. او با طنین مخوفی گفت:
«حرفهایت را گم کردهای، پیرمرد! اینجا تئاتر تکرار است. بگو! همان را بگو که باید بگویی. بگو پسرم بسیجی بود و اغتشاشگران او را کشتند تا از رنج تقلا خلاص شوی»
پدر، در حالی که زیر بار سقف در حال سقوط کمر خم کرده بود، ریههایش را از هوای مسموم پر کرد و فریاد زد:
«سپهر... بابا... کجایی؟»
...
و هزاران سپهر پلاستیکی، با صدایی که زمین را لرزاند، پاسخ دادند:
«اینجاییم... در گلوگاه تاریخ... منتظر تو».
سقف حالا آنقدر پایین آمده بود که پدر ناچار شد به چهار زانو روی زمین بخزد. سولهٔ بزرگ هر لحظه بیشتر منقبض میشد او دیگر راه نمیرفت؛ بخشی از جریان لزجی شده بود که میان کیسهها میپلکید.
ناگهان، دیوارها شروع به ترشح کردند. از لای درزهای دیوار، خونی داغ شروع به جوشیدن کرد کیسهها در تماس با آن، شروع به ذوب شدن و پیوستن به یکدیگر کردند. ردیفهای منظم کاورهای مرگ، حالا تبدیل به یک دریای زنده، تپنده و خشمناک شده بود. پدر در مرکز این گرداب بود؛ مانند مشتی عظیم و برآمده از کانون گدازههای یک آتشفشان که میرفت تا بر سر قاتلان سپهر آوار شود.
به آخرین ردیف رسید. جایی که کیسهها نه روی زمین، بلکه از سقف آویزان بودند. یکی از کیسهها، بزرگتر و سنگینتر از بقیه، با نوری ارغوانی میتپید. پدر با آخرین رمق، خود را بالا کشید و جدار پلاستیکی را با دستهایش درید.
درون کیسه، سپهر نبود. مردی بود با موهای خاکستری، جلیقهای کهنه و دستانی مرتعش که موبایلی را مثل یک قلب تپنده در دست داشت. پدر در آینهٔ روبهروی خود خیره شده بود: نسخهای از خودش، اما پیرتر، با چشمانی که به جای مردمک، دو گلهٔ سوزان آتش را در خود سوسو میزدند.
آن خود دیگر، لب گشود و صدایش مثل ریزش کوه در یک درهٔ خالی طنین انداخت:
«دنبال چه میگردی؟ سپهر؟ او دیگر در کالبد نمیگنجد. او به ذرات هوا تبدیل شده تا ریههای این شهر را بسوزاند. تو آمدی که او را به خانه ببری؟ خانه اینجاست. خانهٔ ما، پیراهنی است که از گلولهها بافته شده است»
سولهی بزرگ با صدایی مهیب از وسط دهان باز کرد. زمین شکافت و از اعماق آن، دستهایی هزاران متری، ساخته شده از سنگ و سیمان، بیرون آمدند و کیسهها را به آغوش کشیدند. نگهبان بیصورت، در حالی که ماسکش ترک خورده بود و از لای ترکها، نوری سفید و کورکننده بیرون میزد، تازیانهاش را دور گردن پدر حلقه کرد.
«وقت تمام شدن است، تو زیادی دیدی. کسی که زیادی میبیند، باید خودش به کاورهای سیاه بپیوندد»
پدر احساس کرد پاهایش در حال سفت شدن هستند. پوستش تیره شد و بوی پلاستیک سوخته گرفت. انگشتانش به هم چسبیدند و بازوهایش به پهلوهایش چفت شدند. او داشت به یک کیسه تبدیل میشد. ساعت مچی سپهر در کف دستش، آخرین ذرهٔ نور را تاباند و بعد، در گوشت دست پدر فرو رفت و ناپدید شد. حالا درد سپهر، بخشی از آناتومی پدرشده بود.
او در حال غرق شدن در دریای سیاه بود که دید هزاران سپهر، از همهٔ نسخهها، دستهایشان را از لای پلاستیکها بیرون آوردهاند و به سوی سقف دراز کردهاند. آنها نمیخواستند نجات یابند؛ آنها میخواستند سقف را پایین بکشند تا تمام این بنای شوم بر سر تاریخ آوار شود.
پدر فریاد زد، اما صدایی که از گلویش خارج شد، دیگر لرزان و ملتمسانه نبود. صدایی بود که از برخورد صاعقه با آهن تولید میشد:
«سپهر جان بابا کجایی؟!»
«ای خامنهای جنایتکار! ببین چکار کردهای با جوانها!»
و این بار، پاسخ نه از سالن، که از اعماق وجود خودش آمد:
«من در توأم. من همان زخمی هستم که هرگز التیام نمییابد»
تاریکی نهایی، مثل لایهای از قیر سرد، روی پلکهای پدر نشست. سولهٔ کهریزک حالا دیگر منقبض نمیشد؛ به سکونی مطلق رسیده بود، سکونی شبیه به انجماد یک انفجار در یک فریم از فیلم. پدر دیگر سنگینی بدنش را حس نمیکرد. او حس میکرد که مرزهایش با کاورهای سیاه ادغام شده است. او دیگر یک «جستوجوگر» نبود؛ او به «جستوجو» تبدیل شده بود.
نگهبان بیصورت، در حالی که نیمی از بدنش در دیوار حل شده بود، فانوسی از جنس جمجمه را بالا گرفت. نور فانوس روی ردیف جدیدی از کیسهها افتاد که درست همان لحظه از سقف جوانه زده بودند. نگهبان با لحنی که بوی خاک گور میداد، به صدا درآمد:
«خوش آمدی به ابدیت شناسایینشدهها. اینجا، هر پدری که بهدنبال پسرش میگردد، سرانجام کاوری میشود برای پدر بعدی. زنجیره نباید قطع شود؛ این تنها نظمی است که ما میشناسیم».
...
پدر، که حالا تنها یک برجستگی انسانی در میان یک کیسهٔ سیاه براق بود، از لای درز زیپ نیمهبازش به جهان بیرون نگریست. او دید که در آهنی سالن دوباره با همان صدای آه غولآسا باز شد. نوری ضعیف از بیرون به داخل تابید و مردی دیگر، با موهایی که مثل سیمهای برق پیچخورده بود و گوشیای که مثل عصا در دست داشت، قدم به داخل گذاشت. مرد جدید، لرزان و ناباور، هوای سرد و کافوری را بلعید و دهان گشود.
پدرخواست فریاد بزند:
«نیا! اینجا پسری نیست! اینجا همه ما هستیم!» ولی حنجرهاش از جنس نایلون بود. تنها صدایی که از او خارج شد، خشخشی ضعیف بود که در همهمهٔ باد سرد سالن گم شد.
ناگهان، نوری ارغوانی از کف دست پدر (که حالا جدار پایینی کیسه بود) درخشید. پدر حس کرد تمام کیسههای سالن، از هزاران سپهر گرفته تا آن نگهبان سنگی، همه با هم شروع به لرزیدن کردند.
این لرزش، نه از ترس، که از یک «خشم زیرپوستی» بود. کیسهها شروع کردند به خزیدن روی زمین، نه به سمت خروجی، بلکه به سمت دیوارهای سالن. آنها میخواستند با وزن رنج خود، ستونهای کهریزک را خرد کنند. پدر حس کرد که سپهر، همان سپهر واقعی، نه در کیسههاست و نه در خاطرهها؛ سپهر در همان نوری بود که از درز کیسهها به بیرون نشت میکرد و به قلب مرد تازهوارد میرسید.
مرد تازهوارد، چند قدم جلو آمد، دوربین لرزانش را به سمت کیسهای که پدر در آن بود گرفت و با صدایی که تمام تاریخ درد را در خود داشت، فریاد زد:
«سپهر... بابا... کجایی؟»
پدر، در آخرین لحظهٔ هوشیاریاش، لبخندی زد که زیپ کیسهاش را کمی باز کرد. او پاسخ را نه با زبان، که با تمام وجودش به فضا پرتاب کرد. پاسخی که مثل یک کد مخفی در هوای کهریزک معلق ماند:
«من در چشمان توأم که میبینی... من در دست توأم که ثبت میکنی... من پیدا شدم، اما تو باید مرا بهخاطر بسپاری».
سالن ناگهان در نوری سفید غرق شد. صدای شکستن استخوانهای ساختمان به گوش رسید. دیوارها فرو ریختند، اما نه به سمت بیرون، بلکه به درون قلب هر کسی که این ویدیو را میدید. کهریزک دیگر یک جغرافیا نبود؛ زخمی بود که بر پوست زمان دهان گشوده بود.
جغرافیا به جغرافیا، شهر به شهر و خیابان به خیابان سپهر تکثیر میشد و دستهای سوگآمیز را به قبضهٔ داغ تفنگ پیوند میزد و شیونهای جگرخراش را در هم میتاخت تا خشمی عظیم و آتشین را از آن برآورد.
روی تلهای ویرانشدهٔ کهریزک مخوف، تنها یک ساعت مچی درخشان باقی مانده بود و گوشی موبایلی که هنوز داشت ضبط میکرد. و در دوردست، صدای پدری پژواک میانداخت که دیگر نمیپرسید «کجایی؟!»، بلکه با اطمینانی ویرانگر میگفت:
«سپهر... بابا... پیدا شدی. در من، در ما و برای همیشه».
ع. طارق