728 x 90

کودک دل

کودک دل
کودک دل

دوباره کودک بیدار دل از خانه بیرون شد.

همین دیشب دلم از دست خواهشهای او خون شد.

همه همسایه‌ها شاکی که باز هم شیشه بشکسته

ز دستش اشک من دیشب چه رودی! هم‌چو جیحون شد

همین دیشب نشستم در کنارش وعده‌ها دادم

گمان بردم که حرفم در دل سنگش اثر کرد و دگرگون شد

ولی شب تا سحر در کنج سینه می‌تیپید و پای می‌کوبید

نمی‌دانم که از دست چه لیلایی، دل! بیچاره! مجنون شد

گرفتم دستش و با خود ببردم تا «دبستان پشیمانی»

نمی‌دانی چه شد! از درب داخل گشت و از دیوار بیرون شد

رفیقی ساده دل می‌گفت جان من!، بیا با قصه خوابش کن

ز بی‌دردی و فرط سادگیهایش، رخم از خشم گلوگون شد

من از فرجام این دل دادگیهای دل مسکین نمی‌ترسم

که از عهد ازل عشقم پریش از آن شبیخون شد

 

ح. صدیق