728 x 90

من و این واژه‌های ریخته بر دامن برف

وادی بردا
وادی بردا
بـا یـاد سروهای آزادی
***
 
 
به لحظه‌های تماشا رفتم. فرش برف،
ترمه طرح خیال گسترده بود.
به برف‌های تماشا رسیدم. به آدمک‌های برفی سلام کردم. نقاشی‌های برف را روی درختان تماشا، دست کشیدم. در جاپای برفی پرندگان، یادهایم می‌پریدند. کودکان یادهایم با فرشته‌های رؤیاهایشان در هیاهوی برف‌ها می‌غلتیدند. آهوان شاد امیدهایم در ماهور گنبدهای برف‌ها پیدا و نهان می‌شدند. رقص بلور برف را بر پوست پنجرهٴ سکوت و نگاه، دست کشیدم.
از کتاب «قصه‌های شب» بیرون آمدم. از نقاشی درخت یخین پنجره‌ها رد شدم. مهتاب را بر ایوان خانه و گیسوان بلند و سفید گردو نشاندم. بر پوست برف، الماس‌های ستارگان تماشا را دست کشیدم...
 
از کلاه سپید کوه‌ها و شولای سیمین بلندشان پایین آمدم. از قندیل اهرام آبشارها پریدم...
 
 
 خاطره‌های سرخ سال‌های ارغوانی‌ را گفتم:
تو روسفید بودی از سپیده جوانی‌ات...
سفرت به‌خیر باشد...
دستانم را سایبان چشمانم کردم: آی زنان خاطره! آی مردان خاطره! کجایید؟ این‌جا جای حوصلهٴ همهٴ خاطره‌هاست!
صدایم با خاطره‌هایش، روی برف می‌دوید. از پل‌ها پرید، با دره‌ها خمید، از «سروها» بالا شد و تا قـله‌ها دوید و برایم دست تکان داد...
با منند این‌جا میان برف‌ها
عشق‌های آتشین و حرف‌ها
سال‌های رفته سرخ و سفید
سبزپوش آرزوها و امید...
این الفباهای دانه دانه حرف
واژه‌های ریخته دامان برف
رویش این سروها از برف چیست؟
این بنفشه‌های شـاد عشق کیست؟
نسیمی خنک از دامنه‌ها پایین لغزید. با دامان بلندش، خاطره‌های «سروها» را می‌افشاند و بر سبلان و البرز و دماوند می‌پاشید...

«برف می‌بارد
برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد
ردّ پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌یی لغزان
ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
گفته بودم زندگی زیباست
آسمان باز
آفتاب زر
دشت‌های بی‌در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
پا به پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ..
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه‌های در هم غم را ز نم‌نم‌های بارانها شنیدن
بی‌تکان گهوارهٴ رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش‌ها نشستن
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.» (1)

23 دی 95
س.ع.نسیم


----------------------------------------------
(1): گزیده‌ای از منظومه بلند «آرش کمانگیر»، سروده سیاوش کسرایی.
										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/3b8763b0-ab8e-410d-a29a-386268754c6d"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات