728 x 90

-

در حصار گرازان

-

«خون احمد با همهٴ عشق و کینه‌ای که در درون داشت، امروز در رگهای ما جاری است و خاطرهٴ قهرمانی و فداکاری او به‌ ما عزمی استوار می‌بخشد که تمام آرزوهای مقدس و انقلابی‌اش را تحقق بخشیم و در خواندن سرود رزم‌آوری و پیروزی با او همصدا شویم».

[فرازی از یک نامه مجاهد شهید رضا رضایی به‌مادرش، به‌مناسبت اولین سالگرد شهادت احمدرضایی] .


شب‌ ، در بیتوتة تاریکش عریان شد
دردست‌ ، هزار سلسله تسبیح شریر
هر دانه، دندان گرسنهٴ گرگ
بر قلهٴ تاج،
عقیقی آب داده با سرخ‌ترین کرانهٴ اشک
 
شب‌ ،
با واژه‌های استخوانی بیمارش‌ ، 
                                    قهقهه زد‌:
 
اینک منم!
«همیشه هست» ؛
اینک منم!
همیشه بود‌ ؛
اینک منم!
آری
جاری
«پیوسته هنوز».
 
شب، آوار سرب سکوت، سکوت پساآوار
در چینه‌دان کبودش
چک چک زنجیر به جای زنجره‌ها
 
خلق‌ ، خاموشوار
پشت خالی سرد پنجره‌ها
با خلیده خنجر در حنجره‌ها
 
...
درست در ثانیه‌ترین هبوط عاج برهنهٴ دندان‌ ،
بر تردترین آوازپرندهٴ شبخوان‌ ؛
پیش از آن‌که بال به هم زند‌ ،
کبوتر وحشی پلک‌ ،
 
...
دستی، در حصار گرازان
ضامن آنی یک تصمیم را کشید‌ ؛
نارنجکی شکفت
«مرد»،
با سرو کشیده‌اندامش
- در چتری از ستاره و دود-
چون باران پر سخاوت دم صبح‌ ،
تمامی جانش را‌ ،
به لبخند عابران خیابان بخشید
 
آه!
در حصار گرازان‌ ،
بر ایستادگی چاک چاک درختان
و کشیده‌ترین عبور
در متن پیاد‌ه‌رو
در کنار ماشهٴ چکیده کلت‌ ،
جز نگاهی زیبا‌ ،
در مردمک چشمی روشن‌ ،
بر جای نمانده بود
 
فردا‌ ،
تمام خیابان
از عبور آبی مرد
لهجه سلیس شبنم و باران بود
و شب‌ ،
از فروزه‌های تازه خشم
پاره پاره می‌گذشت.

ع. طارق.