728 x 90

گفتگو با سنگ سنگ خاوران (۱۵)

سنگ سنگ خاوران
سنگ سنگ خاوران
پانزدهمین شمارة این منظومه پیش روی شماست. این منظومه با مطالعة اخبار قتل‌عام سی هزار زندانی سیاسی مجاهد در سال 67 نوشته شده، و در آن بعد از شرح ماجراهای چگونگی غصب حاکمیت مردم توسط خمینی، به شرح زمینه‌های قتل‌عام و سپس، پایداریهای زندانیان بر سر آرمانشان پرداخته می‌شود.

 
گذشتن سیرنگ درستکار از دخترش مهتاب
 
به واپس لحظه‌های پیش از مرگ
که جان از دارها می‌ریخت چون برگ
عبوری داشت بس دشوار، سیرنگ
که بر دار شریران گردد آونگ
که بودش دختری زیبا چو مهتاب
نبودش در همه دنیا چو مهتاب
یکی شیرین زبانی، مهرجویی
شکر می‌ریخت در هر گفتگویی
کلام دخترک در هر ملاقات
«کی آخر می‌رهی از این مجازات؟
بیا تابم بده در تاب بازی
برای من بخر اسباب بازی»
 
شب است و لحظه‌های سخت تصمیم
میانِ دار و مرگ و ننگ تسلیم
خیال چهرة کودک به دیوار
سخن می‌گفت با سیرنگ بیدار
سخن می‌گفت هم سیرنگ با خویش:
«به خود نه، لیک بر کودک بیاندیش!
چه خواهد کرد مهتابت پس از این
فرو می‌ریزد از این رنج سنگین
پس از پایان من، این کودک ناز
تواند کرد فردایی نو آغاز؟»
 
در آنسو دار و جلاد اوین بود
هزاران کس چو سیرنگ این‌چنین بود
هزاران قلب، اینسان در تب و تاب
که هر کس داشت طفلی مثل مهتاب
حدیث مهر بود و مهربانی
حدیث کودک و شیرین زبانی
حدیث مادر پیر کهنسال
حدیث عاطفه، دنیای آمال
 
در اینسو، حس مرگت پشت دیوار
تویی و دار مرگ و چند خونخوار
تکان خوردن ز یک حلقه، سیاهی
شود گم ماهتابت در تباهی
«برو مهتاب من، دل از تو کندم»
چنین گفتش پدر در آخرین دم
«برو مهتاب، من دل از تو کندم
بریدم حلقه‌های آن کمندم
تو را دادم سحر را برگزیدم
برای کودکانی که ندیدم
شب ایران بدون ماهتاب است
سحر در پیش چشمانش سراب است
من از آن اختران رهنوردم
که بی‌مهتابی شب گشته دردم
تو را دادم سحر را برگزیدم
به قلب کهکشان خود پریدم».
 
به رود سی هزاران، هم‌چو سیرنگ
بسی بودند در پرهیز از ننگ
بسی «مهتاب» ها که بی‌پدر شد
فدای ملتی که بی‌سحر شد
 
 
گذشتن محسن وزین از مهر فرزند
 
در سینة محسن وزین غوغا بود
قلبش به دلاوری چنان دریا بود
لیکن ز محبت یکی کودک خویش
توفان به همه بحر دلش برپا بود:
اما بگذشت شیر میدان فدا
در بحر وفا، محسن ما، موسی بود
 
 
قصة مادر محسن وزین
 
آن زن که به دین ز قلب و جان ایمان داشت
شیاد را ستون دین می‌پنداشت
چون محسن خوب او را کشتند
دریافت که وه عجب غلط می‌پنداشت
دین، راه وفا به خلق و انسان بوده
وین شیخ همان جلوة شیطان بوده
فرزند که در دفاع حق، پای فشرد
شیر ره دین و مرد ایمان بوده
 
 
داستان دکتر فرزین نصرتی
 
آن سر که به اوج دار خود جان می‌داد
یک عمر شفا به مبتلایان می‌داد
بنگر که در ابتلای خود در دم مرگ
درسی ز وفا به عهد و پیمان می‌داد
از شهرت وی به پایداری و وفا
قاضی چو بپرسید از او نامش را
گفتا: «بکشیدش که نباشد حاجت
پرسیدن اتهام ازین گُرد رها»
 
م. شوق

*** ادامه در بخش شانزدهم ***

 

1. دکتر فرزین نصرتی: در بیدادگاه فقط از او یک سوال پرسیدند. نامت چیست. همین. وقتی فرزین اسمش را گفت گفتند برو. حتی اتهامش را نپرسیدند.
										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/e2057e05-e56b-42be-a134-bc8620010b03"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات