728 x 90

حکایت سعدی زمانه و کولبر

کولبران کرد
کولبران کرد
شبی در محال کردستان صبح کردمی و به قصد تفرج بیرون شدم.
در وادی مردان انبانهای درشت بردندی.
پرسیدم این چه کار است؟
شنیدم بیشترشان مزدور تاجرانند و کولبر، کثرتشان چون آمد و شد مورچگان بودی!
پیری دیدم هفتاد و اندی سال داشت به جد می‌کوشید، دندانش آماس کرده و گونه‌اش برآمده.
گفتم به این نمط حمالی چند ستانی؟
گفت: شصت هزار تومان.
خواستم به دینار بگویند تا بدانم، دانستم شمارش فزون و مقدارش اندک و نصف خوراک روزانه یک عائله کوچک به آن فراهم آید.
گفتم چرا در خانه نیاسودی و معالجه نکردی.
گفت: کو مجالی نه حکیمی هست و نه دوایی، از خانه‌نشینی و دیدن نوه‌های گرسنه‌ام شرمم شد، اکنون خطر کرده می‌کوشم تا لقمه العیشی بسازم.
خبر آمد به تیر انداختن پاسداران چند زخمی و دو کشته در ره افتادست.
گفتم وا مصیبتا این شکار انسان چیست؟!
گفتند خودشان در حدود و بنادر کرور کرور قاچاق می‌کنند و بر کولبران بیچاره راه بسته و به تیرشان می‌بندند.
تمام عمر چنین ظلمه‌ای ندیده بودم!
گفتم اگر جرم است چرا می‌کشند‍‍‍ ؛ گرفته و تادیب کنند.
همه گفتند: گرسنه را باید نان دهند لیک این ملایان از گرسنه نان را همی‌ گیرند و آن که در تلاش نان است همی کشند.
گفتم آخر مگر چه سودیست در کشتن؟!
یکی گفت: اگر همه گرسنگان کولبر شوند آنگاه قاچاق خودشان از رونق می‌افتد.

از الف. صحت.

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات