من شکستم قفس، برون جستم
بار رفتن از این «درون» بستم
از زمستان سرد بگذشتم
از تب و زخم و درد بگذشتم
چشم سبزی مرا هدایت کرد
کرد آتش چنین به جانم سرد
آتشی در درون من افروخت
روز و شامم چنین بهم بردوخت
یافتم! یافتم!، میکنم آواز
پر گشودن ز خود، کنم آغاز
یافتم راز چشم آیینه
رازهای نهفته در سینه
یافتم رمز و راز کندوها
راز رازانهها و شب بوها
بعد از این چون ترانه میجوشم
چون می شاعرانه مینوشم
ز آسمان من ستاره میچینم
من جهانی، دوباره میبینم
دیگر از من دوصد هنر جوشد
شروههایی پر از شرر جوشد
یار من نو به نو جوانم کرد
چون شهابی در آسمانم کرد
مانده بودم ز ره، به راهم کرد
با همان دیدهاش نگاهم کرد
هم زبان با نگار گشتم من
شعلهورتر ز پار گشتم من
چون که با یار، همسفرگشتم
پیش پایش «بلندسر» گشتم
حال کز سر پریدهام مستی
هوشیارم در عالم هستی
دیگر از «سروری» پشیمانم
از تک و «تکروی» گریزانم
اولین کس که سرکند فریاد
این منم کز خودم شدم آزاد
عهد کردم که «خوش اثر» باشم
از دل دوست با خبر باشم
حامد ـ آبان ۱۴۰۵