یازدهمین شمارهی این منظومه پیش روی شماست. این منظومه با مطالعهی اخبار قتلعام سی هزار زندانی سیاسی مجاهد در سال 67 نوشته شده. و در آن بعد از شرح ماجراهای چگونگی غصب حاکمیت مردم توسط خمینی، به شرح زمینههای قتلعام و سپس، پایداریهای زندانیان بر سر آرمانشان پرداخته میشود.
معنای مرگ و زندگی
سینهچاکی برای یک واژه؟
نه! برای بیان معنی خویش
آن زمانی که خوی ضدبشر،
پی به پی گام میگذارد پیش
گوید انکار خویش کن و بمان، حکم تسلیم خویش، خود تو بخوان
لیک زینسوی معنی ماندن، خفته در مرگ سرخ رهپویان
آن زمان مردهای که مقهوری،
با تن زنده، مردهی گوری
زندگی تو در سراندازیست، کشته در خون به گاه جانبازیست
زین سبب میشتافت آن عاشق، سوی دالان مرگ خود شایق
تا بماند، به مرگ خود تن داد، تا شود جان به بودنش لایق
نسل نابی کز انقلاب گذشت، از خود خویش پرشتاب گذشت
خط کشیدند بین خود با گرگ، چون سواران پیشتاز سترگ
فخر میکرد زندگی زین مرگ، شادمان بود زین یلان بزرگ
باغی از فخر و شور میرویید، زآن ستبرانه ساقههای قوی
بر لبان بانگ مرگ بر دجال،
با سرود درود بر رجوی
نه! برای بیان معنی خویش
آن زمانی که خوی ضدبشر،
پی به پی گام میگذارد پیش
گوید انکار خویش کن و بمان، حکم تسلیم خویش، خود تو بخوان
لیک زینسوی معنی ماندن، خفته در مرگ سرخ رهپویان
آن زمان مردهای که مقهوری،
با تن زنده، مردهی گوری
زندگی تو در سراندازیست، کشته در خون به گاه جانبازیست
زین سبب میشتافت آن عاشق، سوی دالان مرگ خود شایق
تا بماند، به مرگ خود تن داد، تا شود جان به بودنش لایق
نسل نابی کز انقلاب گذشت، از خود خویش پرشتاب گذشت
خط کشیدند بین خود با گرگ، چون سواران پیشتاز سترگ
فخر میکرد زندگی زین مرگ، شادمان بود زین یلان بزرگ
باغی از فخر و شور میرویید، زآن ستبرانه ساقههای قوی
بر لبان بانگ مرگ بر دجال،
با سرود درود بر رجوی
رجوی کیست
رجوی کیست،
یک تن است آیا؟
یا نمادی ز قامت شرف است
جستن و یافتن و بگزیدن،
گوهری را که در دل صدف است
عشق آنان به آن نماد چه بود، عشق ورزی به یک تن تنها؟
یا سلامی به قامت انسان، یا سلامی به شور رفتنها
جستن زندگی برای همه، جستن گنج خوب آزادی
جستن عشق در دل انسان، کشف راز صمیمی شادی
شوکران در مسیر این جستن، وه چه شهدیست ناب و شیرین است
قصههای مسیر این رفتن، قصهای بیتمام و دیرین است
هرچه گویم نمیرسد به تمام، راز این بیتمام بودن چیست
قصد این شرح و شعر بیپایان، غیراین رازها گشودن نیست
یک تن است آیا؟
یا نمادی ز قامت شرف است
جستن و یافتن و بگزیدن،
گوهری را که در دل صدف است
عشق آنان به آن نماد چه بود، عشق ورزی به یک تن تنها؟
یا سلامی به قامت انسان، یا سلامی به شور رفتنها
جستن زندگی برای همه، جستن گنج خوب آزادی
جستن عشق در دل انسان، کشف راز صمیمی شادی
شوکران در مسیر این جستن، وه چه شهدیست ناب و شیرین است
قصههای مسیر این رفتن، قصهای بیتمام و دیرین است
هرچه گویم نمیرسد به تمام، راز این بیتمام بودن چیست
قصد این شرح و شعر بیپایان، غیراین رازها گشودن نیست
داستان طنین و پدرش شاهرخ نامداری
دختری چار ساله و نمکین
نام او را پدر نهاد طنین
پدرش سالها به زندان بود
بندی مسجد سلیمان بود
گل بابونه را گرفته به دست
دخترک هیچ لحظهیی ننشست
تا پدر را کند ملاقاتش
بشود شاد حال و اوقاتش
بعد یک نیم روز، زندانبان
گشت حاضر، به دست، یک قرآن
هم به دست دگر لباس پدر
گفت این هر دو هست مال پدر
گفت بابای من کجا رفته؟
من در این جا شدم بسی خسته
گفت بابا کشیده شد بردار
چون که کرده فقیه را انکار
گل بابونه در کف دختر
ناگهان پژمرید و شد پرپر
زین خبر قامت طنین بشکست
این خبر چون تبر به ساقه نشست
گل بابونه روی خاک افتاد
اشک بر گونههای پاک افتاد
بعد از آن وقت خواب در بستر
در نوای لالایی مادر
گل بابونه رفت نجوا شد
زمزمه از برای بابا شد
لا لا لالا بخواب گلم دختر
گل بابونهات نشد پرپر
رفت بابا ستاره شد تابید
توی تاریکی شبا خندید
توی خوابش طنین کوچک، باز
می شمارد ستاره، یک یک، باز
برق چشم ستارهها از دور
روی خواب طنین بپاشد نور
نام او را پدر نهاد طنین
پدرش سالها به زندان بود
بندی مسجد سلیمان بود
گل بابونه را گرفته به دست
دخترک هیچ لحظهیی ننشست
تا پدر را کند ملاقاتش
بشود شاد حال و اوقاتش
بعد یک نیم روز، زندانبان
گشت حاضر، به دست، یک قرآن
هم به دست دگر لباس پدر
گفت این هر دو هست مال پدر
گفت بابای من کجا رفته؟
من در این جا شدم بسی خسته
گفت بابا کشیده شد بردار
چون که کرده فقیه را انکار
گل بابونه در کف دختر
ناگهان پژمرید و شد پرپر
زین خبر قامت طنین بشکست
این خبر چون تبر به ساقه نشست
گل بابونه روی خاک افتاد
اشک بر گونههای پاک افتاد
بعد از آن وقت خواب در بستر
در نوای لالایی مادر
گل بابونه رفت نجوا شد
زمزمه از برای بابا شد
لا لا لالا بخواب گلم دختر
گل بابونهات نشد پرپر
رفت بابا ستاره شد تابید
توی تاریکی شبا خندید
توی خوابش طنین کوچک، باز
می شمارد ستاره، یک یک، باز
برق چشم ستارهها از دور
روی خواب طنین بپاشد نور
رنج مادر غلامحسین مشهدی ابراهیم
بشنو قصهی غلامحسین
آن که بیمار حاد قلبی بود
جانش از رنج و درد میفرسود
مادر از فکر او نمیآسود
خانهاش را فروخت تا آید
جنب زندان اتاقکی یابد
یک دم از پنجره به فکر پسر
بر نمیداشت دیده یا که نظر
گفت زینجا همیشه میبینم
غنچهها از خیال او چینم
نگران پشت پنجره هر روز
دائم از رنج آن پسر در سوز
او در این آرزوی خود میدید
که غلامش ز رنج قلب رهید
لیک آنجا در آنسوی دیوار
تن بیمار رفته بود به دار
باقی ماجرای آن مادر
تو خود اندر خیال خود آور
آن که بیمار حاد قلبی بود
جانش از رنج و درد میفرسود
مادر از فکر او نمیآسود
خانهاش را فروخت تا آید
جنب زندان اتاقکی یابد
یک دم از پنجره به فکر پسر
بر نمیداشت دیده یا که نظر
گفت زینجا همیشه میبینم
غنچهها از خیال او چینم
نگران پشت پنجره هر روز
دائم از رنج آن پسر در سوز
او در این آرزوی خود میدید
که غلامش ز رنج قلب رهید
لیک آنجا در آنسوی دیوار
تن بیمار رفته بود به دار
باقی ماجرای آن مادر
تو خود اندر خیال خود آور
م. شوق
*** ادامه در بخش دوازدهم ***
1. غلامحسین مشهدی ابراهیم تنها فرزند خانه و آخرین امید و دلخوشی مادرش بود. مادر تمام اموال و دارایی اش را فروخت و یک اتاق کوچک در مقابل زندان گوهردشت اجاره کرد و می گفت تمام روز از دور می بینمت و با تو نجوا می کنم. غلامحسین بیماری قلبی داشت و در مرداد67 جاودانه شد.