خطاب به خودم و به هر هموطنم.
با الهام از زندگی یگان وحید بنی عامریان
چه جور انتخابی اگر کرده باشی،
تو را زنده خوانم! اگر مرده باشی؟
سؤالی که شاید تو از خود نکردی
و شاید که عمداً به آن پشت کردی
سؤالی که ایستاده در پیش هرکس
سؤالی همیشه هم از پیش و هم پس
دو جور زندگی روی میزت نشسته
یکی سرفراز و یکی سرشکسته:
عذابِ دمادم، شب و روز، کابوس
سحرگاه، رؤیای بازجوی منحوس
و هر لحظه خود را سرِ دار دیدن
خبرهای اعدام یاران شنیدن
برهنه سر تیغِ لحظه پریدن
و خود را، جسد توی کیسه چپیدن
به هر لذتٍ زندگی پشت کردن
به جنگ خوشی، دست را مشت کردن
گدایی سر کوچههای جهانی
و عادت به فحش و به تیغ زبانی
هماغوشی دائمی با نارنجک
و مانور دائم، تکٍ پشت پاتک
پذیرفتن بیگمانٍ شکنجه
و انداختن، بر لب تیغ، پنجه
دهان هوس را به دستمال بستن
به دندان کرسی، سیانور شکستن
سراپایت، از بیخیالی بریدن
و بیزاری از مثل انگل چریدن
پس از ضربهٔ موشک، آواز خواندن
سرود «بیا مرگ!» را باز خواندن
سلام نظامی به فرزند بیجان
و پا کوفتن بر سر عهد و ایمان
تر، از اشکهای نهان زیر باران
و باز پیشفنگ! باز صبحگاهٍ گردان
کلاشینکوفی زیر سر، خواب در کوه
عبور از کمین، زیر رگبار انبوه
«به من چه» درین جور بودن، نداریم!
درون دل خود، غنودن نداریم
به هر درد از کوچه رد شد سلام کن!
خودت را ببر نوکر خاص و عام کن
تمام زنان وطن خواهر تو
همه خواهران وطن مادر تو
همه دختران وطن دختر تو
همه سر به سر تاج تو سرور تو
فقط عشق شادیشان رهبر تو
تویی نوکر و دیگران سرور تو
چریکی شدی مخفیانه به پیکار؟
برای خودت یک گلوله نگهدار
خودت ماشهٔ مرگ خود را چکاندن
به امید روزی وطن را رهاندن
چنین انتخابی اگر کرده باشی!
تو را زنده خوانم! اگر مرده باشی!
عجب عشق و حالیست اینجور بودن!
به مرگ خود اینجور بازو گشودن
تو این مرگ را انتخاب کن! پس از آن
سرٍ دار هم زندهای! با دوصد جان
سرِ دار هم از زبان تو دنیا
سرود رهایی شنیدهست هر جا
بزن جستجو توی آیات قرآن
نوشته: بمیر! و تو را میدهم جان
به تو گفته این را خدا رک و روراست
چنین مردگی بهترین زندگیهاست
م. شوق
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵